درباره گل وحشی

این زندگی غم زده غیر از قفسی نیست
تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست
این قدر نپرسید کجا رفت و که آمد!!
اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست!
------------------------------
گل وحشی
در میان دلتنگی و تنهایی جوانه زد
از همان جوانه در مکتب زندگی آموخت از عشق بپرهیزد
برای خود حصاری از خار ساخت و از هراس عشق خود را در پشت خارهایش نهان کرد
او در میان خارها و دستهای خونین و تکه پاره ی دیگران گرد او
گریان بود و همه او را به نام وحشی فریاد می زدنند
وحشی نبود خویی وحشی داشت اما هیچکس او را آنگونه که باید نشناخت
ماند و ماندم با او
که همان گل وحشی منم
و در این کویر خشک بی حسی با او تنها مانده ام
من و او با خارهایش از عشق گریزانیم!
حال نازنینی که به اینجا قدم نهادی
با کلماتت مرا سیراب کن
تنهایم مگذار
-----------------------------------------
هيچ كس ويران ام را حس نكرد
وسعت تنهای ام را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخه من
گريه پنهاني ام را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من ماءنوس بود
لحظه پاياني ام را حس نكرد !
گلبرگ اول
قاصد ک ها
گلبرگ های روزانه
گلبرگهای پژمرده
طراح مرگ عشق
POWERED BY
احوال دل مپرس که خون ریزد از قلم
وقتیکه می رسم بر شرح بیان دل
خوبان یک از هزار،ز تحصیل درس عشق
بیرون نیامدند خوش از امتحان دل....



واسه پر کشیدنه من خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگیه این خاک توی لحظه ها می شینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه!
نیمی از وجودم گم شده و نیمی دیگر بیجان است ،
هنگامی که عشق با حقیقت کنار آمد،
چشمانم را می گشایم ،انتهایی در کار نیست،
راهی که در برابر دیدگانه من است، تا بی نهایت ادامه دارد،
اما گذشتن از این راه به قدمهای خسته ی من بستگی دارد تا
که بتواند به آنجا برسد،
آنجایی که شاید در انتهای این تنهایی ، به تویی برسد ،
که دل او را بهانه و امیدی برای پایان این راه بداند!
آری اگر بخواهم خسته شوم ،همین جا توقف می کنم ،
چشمانم را می بندم ،نفس را در سینه حبس می کنم ،
زمان را می کشم و انتها را اعلام می کنم!
دلم برایت تنگ می شود اما چیزی که از تو میماند
یادی شیرین و پرخاطره ست!
گفته بودی دلخوشی ات منم، بدان دلخوشیه من بودنه توست!
من با تو دلخوشم، چه بمانی چه نمانی ،چه بروی چه بازگردی!
هر جا که باشی آسمان پیغام تو را به من می رساند،
هنگام دلتنیگت به یاد من نگاهی به آسمان بینداز!
گرچه با من نباشی می دانم جایی چه نزدیک چه دور
زیر همین سقف بزرگ،همین آسمان تو چه تنها و چه با یاری،
با هم شریک این سکونتیم!
دانستن این حقیقت برای من کافیست!
او که بی بال پرواز کردن را به تو آموخت ، او همواره با من خواهد بود!![]()
دله من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره!![]()
چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/12/20 زمان 12:0 موضوع | لینک ثابت

در همین حوالی گم شده ام، در همین حوالی به خاک افتاده ام،
قدرت بر خاستن ندارم، عاجزانه بر دستانم تکیه کرده ام،
تا کمی ثابت باشم،دلم بیش از حد معمول گرفته است،
در سکوت کامل به سر می برم ،
اما آشوبی در من بپاست،می توانم سکوتم را بشکنم،
برخیزم و فریاد برآورم،
می توانم با صدایی بلند بگریم تا دلم آرام بگیرد ،
منی که چشمانم از اشک می خروشد، وقت گریه!
می توانم از خشم بخروشم و بر سر هر کس که می خواهم فریاد بزنم،
می توانم دست به خنجر ببرم و از هر که بیزارم خود را آسوده کنم،
می توانم از هر چه می خواهم بنویسم و نخواهم از هیچ نمی نویسم،
می توانم مایی ایجاد نکنم و یا همیشه من بمانم و بس،
می توانم از تو بیزار شوم و در همان حال عاشقت باشم!
می توانم دور شوم ! می شود از اینجا بروم،راه بازست و امکانش هست،
اما نمی دانم چرا این گونه آرامم !چرا بی تحرکم؟ و هیچ نمی گویم؟
نمی دانم چرا چشمانم حاضر نیستند اشکی بریزند،
چرا باید با این همه درد خنده به لب داشته باشم؟
این لبخند از چیست که حتی وقت گریه از لبم بر نمی خیزد؟
مدتیست دستانم از نوشتن به تنگ می آید، و قلم هم تحمل دستانه مرا ندارد،
اما چه کنم که جز این صفحۀ سیاه ، این گل سرخ و حشی همدمی دیگر ندارم،
گرچه سکوتش از من سنگین ترست و حتی انعکاس فریاد کلامم را به من برنمی گرداند،
اما باز مکانیست تا با خود روبه رو شوم و با خود سخن گویم،
منی که خود را درآینۀ غصه شکستم، و دیگر خود را ندیدم،
این روزها بیشتر از این که بخواهم دلتنگ باشم ،
بیزار و خشمگینم،
مدتی بود در فکر تغییر مسیرم بودم، تا چند روزی که گذشت ،
همچنان براین تصور بودم که می توانم و توانستم،
اما این ظاهر بود که تغییر دادم،
درونه خسته و تنها و پیرم را چه کنم؟
کلاه خوشبختی را بر سر که گذاشتم ؟ جز خودم؟
بگذر از من که در این خاک خسته و اسیرم!
تنهایم بگذارید!

چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/09/12 زمان 2:44 موضوع | لینک ثابت
پس من بسیار گریستم
وهر قطره اشک من حقیقتی بود
هر چند که حقیقت،
خود کلمه یی بیش نیست
گویی من با گریستنی از این گونه
تکرار می کردم....

انسان جايزالخطاست
خطاكردن لازمه انسان بودن
ونيز انسان شدن است
فقط يك چيز رادر خاطر داشته باش
سعي كن خطاهاي خودراتكرار نكني
تكرار خطاها نشانه حماقت است
انسان كاشف زندگيست
دركشف زندگي
ازخطاكردن گريزوگزيري نيست
اگربيش ازحدازخطاها بترسي
ازكشف زندگي درمي ماني
وبدين سان
ازهيجان شركت درماجراي پراز شگفتي زندگي
كنار گذاشته ميشوي
(اوشو)
من که فهمیدم قلبی برای دوست داشتن،
چرا بیش از آن هم خود را به ناباوری و
هم تو را به توهمی دچار میکردم؟
مرا ببخش اگر بازگشتت چندان هم شادم نکرد،
اگر تنهائیت را باز نادیده می گیرم
این گونه متولد شدم..
آدمکی بی قلب و بی احساس ...
نشد این قلب برای کسی بتپد جرم او نیست...
رسم این گونه بود
همیشه
تنها باشم و بمانم...
مرا ببخشای
و بگذر از منه تنها!
که هیچکس جز سایه ام مرا نمی شناسد!
اما بدان از حالا تا همیشه این تنه همیشه خسته ام
می تواند جایگاهی برای تمامه غصه هایت باشد!
چه باشی ،چه نباشی!
چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/05/03 زمان 0:28 موضوع | لینک ثابت
چه ساده می گذشتی از این همه شکستن چه بی خبر نشستی، چه بی اثر می خندم ![]()
![]()



می دانم که هرگز تصویر شکسته ی من از شب هایش
نخواهد رفت،
هرگز شکستنم فراموشش نمی شود،
خواهد شکست!
این نفرین نیست، طبیعت است !
که بی تردید انتقام خواهد گرفت!
سکوت کرد ، با سکوت خواهد شکست!
نمی داند چقدر بد است کسی جزتصویری به بدی مخدوش،
از خود چیزی نذاشته و برود!
جرم نبود رفتنش، جرم ،نادیده گرفتنه تنهایی دیگران بود!
جرم دروغ و تظاهر به ماندن بود!
فکر کرد با رفتنش برد!؟
نه جانه من ، این بردن نبود!
بردن این بود که من دل را به او ندادم!
شاید دل او را می شناخت ،
شاید می دانست دلش لیاقت تقسیم دردهایش را ، ندارد!
حق داشت ، اگر این گونه رفت،
که دله من تنهاست و وحشی،
دله من جز یک صحرای وسیع و داغ چیزی نبود،
که پاهایش هنوز به آن نرسیده تاول زد!
دیواره ای مملوء از خارهای که به زهر خستگی و تنهایی
آغشته اند;
هوای دل ما مسموم است، راهی برای ورودش نبود!
او این را فهمید که رفت!
اما می خواهم بداند که هرگز تنهاییم را به هیچکس نمی بخشم،
فضای آرام و تاریک اتاق ، با پنجره ی غبار گرفته ام را،
به صد یار بی وفا نمی دهم،
همین اوراقه پاره ی مملو ء از دلتنگی هایم را،
به دست هیچ کس نمی دهم،
نمی خواهم دست کسی را بگیرم،
شاید بخندد،
اما تنهاییم را دوست دارم!
من هم می خواهم شمع باشم ،
اما جز برای خودم، برای کسی نسوزم!
اما مهم این است که می دانم ،حتی اگر بر سر هر کوه و دشت ،
هر جا که رسید،
با هر قلمی هر جا و هر طور بنویسد فراموشم کرده ،
باورش نخواهم کرد،
که می دانم محال است!
زیرا شب هایش مملوء از من بود،
هر کس هر گونه بخواهد،نمی تواند جای من را پر کند!![]()
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی،
تو بمان با دگران![]()
وای به حاله دگران![]()

چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/04/05 زمان 0:11 موضوع | لینک ثابت
زفراق چون ننالم منه دل شکسته چون نی
که بسوخت بند بندم ز حرارت جدایی..!



مدتها بی خبر و چشم انتظار مانده بودم...
هزاران بار قلم زدم.... با این که می دانم در یادت مرده ام،
اما هنوز منتظرم!...
اما هیچ پاسخی نمی گرفتم!
ایمان داشتم که دیگر جایی در دلش ندارم!اما باز به جستجویش بر می خاستم!
تا در حضورش از قلبش جوابم را بگیرم!
پس از ماهها او را به شکله غریبی یافتم!
هنوز لب به سخن نگشوده بود که فاتحه ی دل را سر دادم!
بوی تعفن دلم در تمامه لحظاتش جاری بود!
مشخص بود ..که مدتهاست دلم را کشته بود و کنار گذاشته بود!
با کلامی گستاخ مانند ،مرا از خودش دور کرد!
دلش مرا جواب کرد وخودش مرا راند!
چشمانم را اشکی کرد، پرسیدم : من راهی ام، حرفی دگر داری بزن؟!
هیچ نگفت، سکوت کرد.
رفتم و می شنیدم می گفت : حرفهای ناگفته زیاد است و ناگفته می ماند!
حال که بیشتر اندیشه می کنم به سادگیه خودم می خندم!
و می پرسم از دلم : که
چگونه فراموش کردی آن همه تنهایی را ؟
می دانست بیماری می دانست تنهایی ، بی خبر رفت!
چگونه از یاد بردی؟
یادت نیست چه طور وجودت را در کنارش پس زد؟
خودت بودی که گلهای بهانه را هر شب از حرفهایش می چیدی،
چه شد آنها کجایند؟
حال چگونه می خواهی فراموش کنی این هجر و فراق را ؟
که این گونه پست شمرد حضورت را؟
چگونه مردی برای کسی که برایت تب هم نمی کرد؟
او قصدش فقط تنهایی خود بود ..شاید حال تنهاییش جوری دگر پر شد!
ای دل؛
تو بمیر ، به درد خود بسوز که سزاوار سوختنی...
او می آید ...اما هنگامی که از تو جز چند نقطه چین چیزی دگر باقی نیست!
.....

می دونی منم مثل تو از جــــدايی گــــله دارم؟
باور کردنش محاله...
چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/03/09 زمان 3:21 موضوع | لینک ثابت
منتظرم یروز بیای بهاروهمرات بیاری
من یه کویر تشنه ام منتظرم تا بباری![]()
تو مثه گریه ی ابری ،تو زلالی مثه بارون
من،مسافر کویرم،یکی تشنه ی بیابون
من سیاهم، تو سفیدی، من یه قطره و تو دریا
من یه واقعیت تلخ،تو ولی مثل یه رویا
میدونم بی تو میمیرم، می دونم تمومه کارم
برای خوشبختی تو ،چاره ای جز این ندارم
میرم و برنمی گردم که سفر آخر کاره
گرچه قطره قطره اشکم،مثه بارونه می باره
تو مثه دریا بزرگی،من خلیج گل نشسته
تو رهایی مثه موجها،من یه کشتی شکسته
من به زردی خزونم،توبه سرخی اناری
من خود پائیزم اما،تو خود فصل بهاری
مهربون!اشکاتو پاک کن، که میگن شگون نداره
گرچه هق هق خود من،مثه ابرای بهاره
تو نگاه نکن تو چشمام تا که اشکامو نبینی
منمو و بغضه و جاده،توئی و چه نازنینی
منتظر نشسته جاده،نازنین خدانگهدار
کاش می شده مثل گذشته، بگی به امید دیدار!
چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/02/08 زمان 1:18 موضوع | لینک ثابت
گلبرگ های تازه پژمرده
..*•. .•*..*•. . اسیر خاک. .•*.*•. .•*..
. .•*..*•. . بازگشتی با تأخیر. .•*.*•. .
..*•. .•*..*•. . حرف نا گفته . .•*.*•. .•*..
.*•. .•* *•. .•*..*•. . پس از جدایی•*.*•. .•*..*•. .•*.
.*•. .•* *•. .•*..*•. .مسافر کویر•*.*•. .•*..*•. .•*.
.*•..•**•.بهار .•**•..•*.!
.*•. .•* *•. .•*..*•. .سکوت •*.*•. .•*..*•. .•*.
.*•. .•* *•. .•*..*•. . میلاد•*.*•. .•*..*•. .•*.
.*•. .•* *•. .•*..*•. . مرده•*.*•. .•*..*•. .•*.